![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بعد از اون شب سارا بیشتر وقتا خونه ما بود ولی من همه وقتمو با بهزاد بودم . بهزاد بهترین دوست منه . من که برادر ندارم ولی اون مثل برادر من هست.ما روزا می رفتیم باشگاه بعدشم می رفتیم می گشتیم. بیشتر وقتا شب که می رسیدم خونه اون داشت می رفت. بیشتر روزا اینجوری می گذشت بعضی از شبهام که با دوستای دیگه می رفتم بیرون و تا صبح هم نمی اومدم خونه. اینارو میگم تا بدونین زندگیم چقدر تغییر کرد. تا اینکه یه روز مثل همه روزا داشتم می رفتم بیرون مامان گفت : شب زود برگرد خونه کارت دارم. منم گفتم باشه . رفتم و اون شب هم وقتی اومدم خونه همه خواب بودن. فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان گفت بیا تو اتاق کارت دارم . منم رفتم . مامان گفت : دیگه ان روش زندگی بسه . تا کی می خوای الاف باشی و مثل ادمای لات تا صبح بیرون باشی و صبح مست بیای خونه. منم که شوکه شده بودم که مامان می خواد چی بکه داشتم نگاهش می کردم. مامان برگشت گفت : تو باید ازدواج کنی. من هم از این پیشنهاد مامان تعجب کردم هم خندم گرفته بود و مثل دیونه ها می خندیدم. ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 1:46 توسط هیچکس |
|
|
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم که از کجا شروع کنم . از سارا شروع می کنم . دختری که مسیر زندگی منو عوض کرد. من با سارا از بچگی بزرگ شدم هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی عاشقش بشم و بخوام با اون ازدواج کنم. داستان از اینجا شروع شد که پدر سارا یک ممیز مالیاتی بود بعد از چند وقت پدرش انتقالی گرفت و به تهران رفت البته من اون موقع سنی نداشتم ولی بهترین دوست بچگیمو از دست دادم . تو اون روزا با اینکه هیچ احساس خاصی به اون نداشتم ولی خیلی دلم وسش تنگ شده بود. اون روزهام گذشت اونا هر سال تابستون می امدن پیش ما و بعد می رفتند. 5 سال به همین روال گذشت تا تابستون 1384 . اون تابستونو هیچ وقت یادم نمیره. اون سال هم اونا مثل گذشته اومدن پیش ما اما با این تفاوت که کار پدرش دوباره برگشته بود اینجا این به اون معنی بود که اونا وسه همیشه اینجا می موندن. تو اون روزها من از این اتفاق زیاد خوشحال نشدم . نمی دونم چرا شاید وسه این بود که دیگه بزرگ شده بودم یا شاید وسه این بود که من سرم با دخترهای اطرافم گرم بود و توجهی به اون نداشتم. اولین باری که اونو دیدم تو اون تابستون کاملا یادمه. بعد از یک سال می دیدمش. اومده بودن خونه ما من تا دیر وقت بیرون بودم دقیقا ساعت 1 شب بود رسیدم خونه. اون شب اونقدر مشروب خورده بودم که دیگه زمان رو فراموش کرده بودم. می دونستم قراره اونا امشب بیان خونه ما ولی انگار یادم رفته بود. رسیدم جلوی خونه در رو باز کردم با دیدن اونا تعجب کردم با اینکه اصلا حالم خوب نبود ولی پیش اونا ظاهرمو حفظ کردم . رفتم جلو سلام کردم بعد سارا با عجله اومد جلو سلام کرد و با ذوق و شوق خاصی گفت : " راستی کار بابام دوباره اومده همینجا ما دیگه از اینجا نمیریم ". من در کمال خونسردی بی تفاوت بهش کفتم :" چه خوب" . فقط همین بعدش ازشون خداحافظی کردم و رفتم بخوابم . بعدش فهمیدم که سارا 2 ساعت پدر و مادرشو نگه داشته بود تا من بیام خونه و خودش این خبر رو بهم بده. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 0:10 توسط هیچکس |
|
|
خیلی فکر کردم که حاطراتمو از کجا شروع کنم ولی هنوز به نتیحه نرسیدم. نمیدونم چرا نمی تونم تصمیم بگیرم. وسه این پست می خوام یک شعر بنویسم. این شعر قشنگ رو بهزاد برای من sms کرد.وسه همین نمی دونم شعر مال کیه.
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه قریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم این شعر به نظرم خیلی قشنکه گفتم تو وبلاگ بزارم خوب اینم از این پست سالم و سلامت زیر سایه حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 فروردین1386ساعت 3:52 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی مردم بد می دونن
که با عشق غصه رو سد شیم توی یک نفس شدن ها یاسمین رو صد سبد شیم وقتی وسه زنده بودن باید از دل ساده رد شیم پس بیا ای هم ترانه بیا عاشق شیم و بد شیم |
|
RSS
|