![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود. شب بلندي هاي کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد،و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد. اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ناگهان صدايي پر طنين که از آسمان شنيده مي شد، جواب داد:
خدا نجاتم بده! گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 3:9 توسط هیچکس |
|
|
سلام
امیدوارم خوب باشین. شاید بیشتر شما فیلم ۳۰۰ رو دیده باشین. فیلمی که هیچ پایه و اساس تاریخی نداره. این فیلم به غیر از اینکه توهین بزرگی به نیاکان ما هست توهین بزرگتری به زنان ایرانی کرده و اونها و مثل آدمهای بدکاره معرفی کرده. من تو این پست در جواب به اونها چند تا از زنهای دلاور ایرانی رو معرفی می کنم البته همه زنهای ایرانی دلاورن در اينجا اشنا ميشويم با شماري از دلاور بانوهاي ايراني : |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 1:25 توسط هیچکس |
|
|
این مطلب رو تو یکی از سایت ها خوندم جالب بود شما هم نظرتونو بگین
پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه . واقعا پسرای ایرونی اینجوری هستن؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 2:35 توسط هیچکس |
|
|
می خوام امشب با خدا حرف بزنم بگم از مرگ سکوت بگم از مرگ عدالت توی شهر آدما بگم از غربت سربسته دل بگم از مرگ خموش احساس ... بگم از بی همدلی تو شهرمون بگم از درد دل بیوه زنی او که قوت طفلش ...تکه ای نان بیش نیست بگم از پیر مردی خمود...اوکه چشمش بی سوست به دوست جعبه کبریت دار و درون دل خسته چه امیدی به مردم دارد...؟ بگم از اشک یتیمی در شب ان که خود می بینی آن که خود می دانی چه غمی در دل پردرد دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 1:44 توسط هیچکس |
|
|
دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی! تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 1:55 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی مردم بد می دونن
که با عشق غصه رو سد شیم توی یک نفس شدن ها یاسمین رو صد سبد شیم وقتی وسه زنده بودن باید از دل ساده رد شیم پس بیا ای هم ترانه بیا عاشق شیم و بد شیم |
|
RSS
|