![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 خرداد1386ساعت 1:29 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی مردم بد می دونن
که با عشق غصه رو سد شیم توی یک نفس شدن ها یاسمین رو صد سبد شیم وقتی وسه زنده بودن باید از دل ساده رد شیم پس بیا ای هم ترانه بیا عاشق شیم و بد شیم |
|
RSS
|