![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بغض ستاره شکست آسمان از شهاب پر شد دخترک ، کنار پنجره با چشمان سیاه ِ درشتش صحن آسمان را می کاوید شهابی کوچک دید چشمانش را بست و یک آرزو کرد : " خدایا می خواهم بزرگ شوم ! " چشم که گشود نه ستاره بود و نه شهاب ! از آن شب دنیا کوچک شد و دخترک بزرگ . مثل آدم بزرگ ها حرف میزد ، می خندید ، راه می رفت ؛ عاشق شد ؛ تنها ماند ! محبت کرد ؛ محبتی ندید ! گریه کرد ؛ گفتند دیوانه ست ! سکوت کرد ؛ گفتند عاشق است ! از بزرگ بودن خسته شد ، دلش خواست دوباره کوچک شود . شبی دیگر بغض ستاره ای شکست آسمان شهاب باران شد دخترک تنها کنار پنجره با همان چشمهای سیاه ِ درشتش، صحن تاریک آسمان را می کاوید شهابی کوچک دید چشمانش را بست آرزو کرد : " خدایا ، می خواهم مثل عروسکهایم همیشه کوچک بمانم ! " چشم که گشود نه ستاره بود ، نه شهاب ! انگار بعضی از آرزوها فقط یکبار بر آورده میشد !؟ راهی برای بازگشتن نمانده بود و هنوز دنیا کوچک است و آن دخترک بزرگ .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 خرداد1386ساعت 3:46 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی مردم بد می دونن
که با عشق غصه رو سد شیم توی یک نفس شدن ها یاسمین رو صد سبد شیم وقتی وسه زنده بودن باید از دل ساده رد شیم پس بیا ای هم ترانه بیا عاشق شیم و بد شیم |
|
RSS
|